رای ...رای... نبود؟
(تا اطلاع ثانویه محمد رضا گلزار پسر همسایمون در دسترس نیست)
سلام... سلام... سلام... سلام به همه ی دوستای گلم
با معرفتا ... بی معرقتا!
سفید ... سیاه! چه خبرا؟
یه مدت نبودم خیلی اذیت شدید
..........میدونم! طاقت دوریمو ندارید........اینم میدونم!
قربونتون برم ......یه بوس بده!
.............یکی دیگه!![]()
حالا تو!
............یکی دیگه! خوب بوس بوس بوس دیگه....بسه!
دوستای گلم توی این مدت تنهام نذاشتید.... خیلی خیلی ممنونم .... اگه مینویسم فقط به عشق شماست.... به عشق شما.....شما.... و شما ......وشما دوست عزیز ..... بله خود شما....... و شما که نگا میکنی!![]()
کلی براتون حرف دارم و برای تک تکتون میل میزنم........ دوستون دارم و دیگه....؟![]()
و دیگه....... با چند تا متن موافقید؟ رای میگیریم....... اونایی که موافقن؟ دستا بالا!
اوه مرسی! ![]()
![]()
و یک دعا...!![]()
یکی از دوستامون حال خوبی نداره......بیایید براش دعا کنیم ......از امام رضا بخواییم
من به شما ایمان دارم به دوستی شما.......و به مهر شما!
......تا بعد![]()
هر کسی "چرا"ی زندگی را یافت, با هر چگونه ای خواهد ساخت.
هرگز آسان تر از زمانی فریب نمی خوریم که میپنداریم دیگران را فریب داده ایم.
بر روی زمین چیزی بزرگتر از انسان نیست, و در انسان چیزی بزرگتر از فکر او.
خود را همان گونه که هستی بشناس, بی هیچ ایده آلی, بی هیچ قضاوتی, بی هیچ سرزنشی.

روزی رسول خدا صل الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:
1- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
2- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم
تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!
اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟
و امامت را به من یاد دادی و گفتی : امامت این است که پیغمبر بعد از خودش پسر عمویش را به جانشینی خودش رسما نصب کرد. بعد هم پسران او خود به خود بر اثر وراثت تا دوازده تن( به طوراتوماتیک و بر اساس خویشاوندی با پیغمبر) حاکم بر مردم شدند.بعد هم یک عده شبه محقق های مصلحتی گفتند این امامت ارثی ساخت ایرانی هاست که از روی نظامهای سلطنتی باستانی خودشان کپیه کردند! به هر حال می پرسم خوب برای حالا چه فایده؟ اکنون چه کار کنم؟ این عقیده به چه درد من به چه درد ما و به چه درد بشریت امروز می خورد که ما معتقد شویم که بعد از پیغمبر تا سال ۲۵۰ باید این ۱۲ نفر حکومت می کردند نه آنها که حکومت کردند؟ بسیار خوب...قبول هم دارم...الان چه باید کرد؟ به این انسان کنونی به این مردم چه میگویی؟ چه فرقی است بین امامت و سایر نظامها؟ آن کسی که به ابوبکر رای داد رفت.آن کسی هم که به علی وفادار ماند او هم رفت.آنهایی هم که به هیچ کدام وفادار نبودند و به کسان دیگر وابسته بودند آنها هم رفتند و تو همه فکر و ذکرت را این قرار داده ای که حکومت حق مال اینها بود نه آنها!!!
اما پدر...مادر...
من به دنبال امامتی می گردم که امروز به کار انسان و سرنوشت شوم او بیاید و مردم که همواره به دست حکومت های ظلم و جور و تبعیض استعمار و استثمار و استبداد قتل عام و قربانی می شدند رهایی یابند. برای آنها و برای همه کسانی که به دفاع و نجات آنها می اندیشیم و احساس مسئولیت می کنیم یک رهبری ای مبتنی بر عدالت و مبتنی بر آزادی و انسانیت بجوییم. امامت تو این طوری نیست.امامت تو یک دوازده نفری است که خود تو از روی شماره ردیف آنها را می شناسی!!

پریشانم
چه می خواهی تو از جانم؟
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو میدانی
که انسان بودن و ماندن دراین دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار است!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مردان در صيد عشق به وسعت نامنتهايي نامردند. گدايي عشق ميكنند، تا وقتي مطمئن به تسخير قلب زن نشدند؛ اما همين كه مطمئن شدند، مردانگي را در كمال نامردي به جا مي آورند.
دكتر علي شريعتي
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و کلام آخر...
به جای لعنت فرستادن به تاریکی لا اقل یک شمع روشن کن!



تو که آهسته میخوانی قنوت گریه هایت را..............میان ربنای سبز دستانت دعایم کن
درپناه حق![]()
حالا بخون
همواره روحی مهاجر باش
به سوی مبدا
به سوی مقصد
به سوی آنجا که میتوانی انسان باشی
بنده ی ذیگری مباش زیرا خداوند تو را آزاد آفریده است. مولا علی(ع)
ظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ همیشه فکر کن تویه دنیای شیشه ای زندگی میکنی پس سعی کن به طرف کسی سنگ پرتاب نکنی چون اولین چیزی که میشکنه دنیای خودته

آنچه که هستی هدیه خداوند به توست وآنچه که میشوی هدیه تو به خداوند
پس بهترین باش
بگو چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امروز از اول صبح عطسه های من شروع شد
تا حالا فکر میکنم بالای ۱۰۰ عطسه زدم
خودمونیما رکورد زدم

الو سلام منزل خداست؟ این منم مزاحمی که آشناست. هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است. ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست. شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است به ما که میرسد حساب بندهایت جداست...

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد.ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود ،اصلا دید نداشت ،ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بودهمان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالی که به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال سقوط، فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.همچنان سقوط می کرد ، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان آسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند:
خدایا کمکم کن...
ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد:
چه می خواهی.
-
ای خدا نجاتم بده
واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم
-
البته که باور دارم
اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن
یک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب آویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.



